چندی پیش «دخیل هفتم عشق» نوشته ی محمد درودگر را خواندم. اول که شروع به خواندن کردم، اصلا فکرش را هم نمی کردم از این رمانِ عاشقانه ی نسبتا حجیم خوشم بیاید. درک نمی کردم آن همه توصیفات عجیب و غریب از عشق را؛ عشقی که این روزها در بساط های کافه چی ها کرور کرور ریخته است. به نوعی از روی یکنوع اجبار داشتم می خواندم. اما بعد از اینکه کتاب را تمام کردم و کنار گذاشتم، احساس کردم یک قسمتی از وجودم لای برگه هاش جا مانده است. انگار در آن زندان های تو در تو، حفره ای بود که قسمتی از مرا هم در خود کشید.
قصه این بود که مردی چهل، پنجاه ساله داشت با سمند جدیدش راهِ خودش را می رفت و حالش را می برد که یکهو جوانکی عجیب و غریب سر راهش سبز شد. مسافری که راوی از او بعنوان «مجنون»/«رومئو» یاد می کند. نماینده ی یک جوانِ عاشق پیشه ی امروزی. همین جوانک جعلق، با یک سوال کلیشه ای(تا حالا عاشق شدی) آرامش راوی را زایل می کند و قصه شروع می شود.
از اسمِ کتاب تا حدودی پیداست که چه می خواهد بگوید. نویسنده به نوعی، هفتِ شهر عشقِ عطار را در قالب داستانی مدرن گنجانده است. در کنار عشق از زندان نوشته است. زندانی که عشق در آن متولد می شود و پا می گیرد. زندانِ باستیل، زندان ساواک، زندان باستانیِ انوشبرد. زندان را همان دنیا فرض کن. تا دنیایی نباشد عشق مجالی برای بروز پیدا نمی کند. این دنیا با همه ی پستی ها و زشتی هایش می تواند بستر قشنگ ترین و پاک ترین چیزها باشد...
توصیفات نویسنده از زندان های رژیم پهلوی، آنقدر ریز و دقیق و زنده بود که به خوبی می شد فضا را مجسم کرد. البته من قبلا آن زندان را، که الان تبدیل به موزه شده، دیده بودم. ولی به صورت مرده و با ماکت هایی که نصفِ حقیقت را هم نمی توانند بازگو کنند.
نثر کتاب جذاب و گیراست و رنگ و بوی طنز دارد. استادی می گفت این خاصیت ادبیات پست مدرن است که غم انگیزترین مسائل را هم با نگاه طنز بازگو کند. نوعی لاقیدی و «بی خیالش، به درک، گوربابای دنیا» بر آن حاکم است.(این را که نوشتم یاد کلاس های فلسفه غرب افتادم. در دوران طفولیت(!) یک مدتی در اینجور جلسات شرکت می کردم. آنجا گفته می شد که نگاه غرب(البته بیشتر آمریکا) نسبت به محدودیت های بشری مثل مرگ و بیماری و... با نوعی لاقیدی همراه است. و این نگاه ریشه دارد در اساطیر یونان که خدایان را دشمن انسان فرض می کردند و مدام بین انسان ها و خداها جنگ و جدل بود. انسان هم سرِ آخر بعد از کلی صدمه دیدن و تنبیه شدن برمی گشت تو روی مثلا زئوس می ایستاد و با دک و پوز خونی اش می خندید و می گفت: هر کاری می خواهی بکن به درک!بگذریم بحثش مفصل و جایش اینجا نیست).
خلاصه می خواستم بگویم وقتی کتاب را تمام کردم حس خوب و در عین حال گنگی داشتم. دلم خواست این نوع عشقِ افلاطونی را که الان اصلا وجود خارجی ندارد، تجربه کنم و مثلا از این عشق به مقام های بلند عرفان دست یازم و از اینجور چیزها!
قسمت هایی از کتاب:
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: رادین رحمانی