می گوید: میشه بپرسم شما چه پوششی دارید؟
می گویم: چادر، مانتو... چه فرقی می کنه؟
می گوید: خب زیاد فرقی نمی کنه ولی من دوست دارم زنم چادری باشه.
می گویم: شما مذهبی هستین؟
می گوید: والا من ادعایی ندارم
می گویم: چرا تعارف می کنید، خب اگر مذهبی هستین بگید تا چه حد؟
می گوید: منظورتون اینه که چقدر هیئت و اینا می رم؟
_مکث می کنم_
می گویم: از کی به مذهب گرایش پیدا کردین
می گوید: از همون بچگی
می گویم: تا حالا شده به اعتقادات تون شک کنید؟
می گوید: نه خدا رو شکر هیچوقت نشده
می گویم: آها. باشه. موفق باشید.
می گوید: چی شد؟
می گویم: چی، چی شد؟
می گوید: خواستگاری دیگه! یه تاریخی تعیین کنید برای جلسه خواستگاری. باور کنید من برعکس شما خیلی کم توقع هستم و اصلا مته به خشخاش نمی ذارم. فقط دوست دارم زنم چادری باشه و بره سر کار. همین.
موبایلم را خاموش می کنم، می روم توی رختخواب دراز می کشم و به سقف خیره می شوم. از نظر دیگران چیزی توی سقف نیست ولی من خیلی چیزها را آن تو می بینم. خیلی چیزها را! مثلا دختری را که دارد می رود توی افق محو شود... !
#قصه طور
برچسب:
نویسنده: رادین رحمانی