خرید بک لینک

سرما از تمام درزهای در و دیوار و پنجره خودش را می چپاند تو و می خزد زیر پتوها و لباسها و نهایتا پوست مان. هر کدام مان می رویم بیرون و وقتی برمی گردیم بی برو برگرد این جمله را می گوییم: «اصلا تو عمرم همچین سرمایی ندیدم.»

بابا چند تا لباس روی هم پوشیده، با این حال مدام می چسبد به بخاری و شعله اش را تا آخر زیاد می کند. مامان پشت سرش در می آید و شعله را کم می کند. دعوایشان که می شود بابا می گوید: «ولمون کن زن! سلامتی مهمتره یا پول گاز؟»
مامان حرف را عوض می کند و می گوید: « برو چهارپایه رو بیار بذار زیر پات این دریچه کولر رو کیپ کن. هرچی سرماست داره از اون تو میاد.»
بابا می رود سروقتِ کارتن شکلاتی که عمه چند روز پیش برایمان آورده است. قیچی را برمی دارد که پاره اش کند. مامان سر می رسد و جلویش را می گیرد: «چیکار میکنی مرد! حیفه، پاره ش نکن. این همه روزنامه»
راست هم می گوید. 30 هزارتومان بابتش پرداخت کرده اند. داخلش جز 20 تا دانه شکلات تخته ای چیز دیگری پیدا نکردیم. قیمت این 20 تا شکلات نهایتا 10 هزار تومان بشود. پس 20 هزار تومانش پای همین جعبه و بند و بساطش رفته است.
بابا با بی حوصلگی می پرسد: «حالا مثلا می خواهی باهاش چکار کنی؟»
مامان جعبه را می گذارد روی یخچال و می گوید: «چه می دانم. شاید یه روز به درد خورد. برو آن همه روزنامه توی کمد داری. یکی را چند لا کن بچسبان به دریچه کولر.»

بابا دریچه را کیپ می کند اما از سرمای اتاق چیزی کم نمی شود. عوضش سر و کله ی یک ببر توی خانه مان پیدا می شود. به جای روزنامه، برگ اول تقویم دیواری مان را که تصویری از یک ببر بنگالِ عصبانی روی آن چاپ شده، چسابنده است به دریچه!


#قصه طور

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 23:43

صفحه بندی