خرید بک لینک

تازه دوربین عکاسی خریده بودم. به ذهنم رسید، یکسر بروم به روستای زادگاهم در اطراف ایالت وایادولید، که مناظر بکری داشت. آن روز تا ظهر عکسxad های زیادی گرفتم. بعد از خوردن ناهار در غذاخوریِ کوچک روستا، یکهو به فکرم رسید بروم مزرعهxad ی آقای استیون، دیداری با «ماری» تازه کنم و چندتایی عکس ازش بگیرم. بعد از ظهر بود و پسرها به عادت همیشگی توی محوطه فوتبال بازی می کردند. وقتی به ماری گفتم میxadخواهم چه کار کنم، وحشت کرد. دستش را گرفتم و کشان کشان آوردم چند متر جلوتر از خانه. طوریکه پسرها و ساختمان بروند توی بک گراند. نمی توانست خوب ژست بگیرد. خشک و جدی میxad ایستاد.

بهش می گفتم:«خودت رو رها کن، فکر کن اینجا هیچکس نیست جز من و تو».

فایده xadای نداشت، نمیxadتوانست. رفتم بازوهایش را گرفتم و سعی کردم بدنش را کمی از آن حالت خشک و جدی بیرون بیاورم. بدتر دست و پایش را گم کرد و بدنش خشک xadتر شد. لجم گرفته بود.گفتم:«ماری، جانِ من انقدر عصا قورت داده واینستا! میxad بینی که عکاس منم! دوست دوران بچگیت. سعی کن خودت باشی. قول می دم عکس خوبی از آب دربیاد. مثل همون عکسxadهایی که آقای لردل میذاره پشت ویترین مغازهxad ش».

اینها را که می گفتم، تهِ دلم بهش حق میxad دادم. ماری از آن آدمxadهایی بود که مثل گلxadهای آپارتمانی همیشه یک حالت داشتند. خیلی تودار بود. هیچوقت نمی توانستی بفهمی چی توی سرش می گذرد. به نظر می رسید از یکجور افسردگی رنج می برد. تا جایی که یادم است، تا 15 16 سالگی، جز اینکه کمی خجالتی باشد مشکل دیگری نداشت. مثل بقیه دخترهای آن حوالی شاد و بی خیال بود. یعنی تا وقتی که من روستا را ترک کردم و برای کار در کفش فروشی عمو لامبر به شهر رفتم. شانس با من یار بود که عمو لامبر خیلی زودتر از آنچه انتظارش می رفت، ریق رحمت را سر کشید و از آنجایی که زن و بچه نداشت، مغازهxad اش به من رسید. بعد از یکی دوسال کار کردن، وقتی پس اندازم به حد کافی رسید با یک دختر شهری که از خانواده متوسطی بود ازدواج کردم.

حالا من صاحب زن و زندگی و شغل بودم اما ماری همچنان مجرد بود و توی آن خانهxad ی نزدیک رودخانه، با برادرش «دنی» و پسرهایش زندگی می کرد. دنی، یک الکلی دائم الخمر بود که معمولا تمامِ طول روز را توی اتاقکِ روی پشت بام میxadخوابید. فقط موقعی که یکی از بچه ها خبط و خطایی می کرد و ماری به گوشش می رساند، عربده کشی هایش شروع می شد. سرِ همین خبرچینیxad ها، پسرها از ماری متنفر بودند. از صبح تا شب می نشستند، نقشه می ریختند که چطور ماری بیچاره را توی دردسر بیندازند. اصلا بعد از آمدن پسرها به این خانه، ماری دیگر رنگ آرامش را ندید. البته قبلش هم آرامش چندانی نداشت. آن موقع هم جور دیگری بدبختی می کشید. پدرش فلج بود و باید تر و خشکش میxadکرد. مادرش هم آلزایمر داشت و ماری باید مدام حواسش به در و پنجره ها میxad بود. چون پیرزن به عادتِ جوانی xadاش، مدام میxadخواست از خانه بزند بیرون و برود ستارهxad ی دنس پارتی ها بشود. همه ی این کارها به عهده ی ماری بود. بعلاوه کارهای روزمره از قبیل شست و شو، پخت و پز و نظافت اصطبل. با این حال من زنxad های سختی کشیدهxad ی زیادی را در آن روستا میxadشناختم که هیچکدام به اندازه او خشک و سرد به نظر نمیxad رسیدند. لااقل گاهی گریه می کردند یا آوازی می خواندند. اما لب های ماری را انگار به هم دوخته بودند.

گفتم:«ماری اینطور که تو وایسادی فرقی با اون خونهxad ی پشت سرت نداری! لااقل یه خورده دستهاتو شل کن».

ماری دستxadهایش را کمی شل کرد و آورد پایین سینه xadاش. همان موقع عکس را گرفتم. بعد از خوردن عصرانه ای مختصر، مزرعهxad ی آقای استیون را ترک کردم و به شهر برگشتم. عکسxad ها را بعد از ظاهر کردن، به یکی از دوستان روزنامه xadنگارم دادم تا هر کدام را میxadخواهد در چاپ مجلهxad شان استفاده کند. چند هفته بعد دوستم چند نسخه از مجله را به دستم رساند. عکس ماری روی جلد چاپ شده بود! یکی از نسخهxad ها را برداشتم تا در دیدار بعدیxadxad ام با ماری به او بدهم.

این دیدار یکxadسال به تعویق افتاد. زمانِ مراجعتم به روستا، دقیقا همزمان شد با همان روزی که عکس ماری را گرفتم. آن روز هم پسرها داشتند فوتبال بازی میxadکردند. انتظار داشتم آن وقتِ روز ماری را، مشغول پهن کردن لباس یا تمیز کردن اصطبل پیدا کنم. اما آن بیرون نبود. در حالیکه مجله را توی دستم گرفته بودم و لب هایم از شدت شوقی که نسبت به واکنش احتمالیِ ماری داشتم، می لرزید وارد خانه شدم. به محض ورود، بوی گندی توی دماغم پیچید. روی کفxadپوشxadهای چوبی پر بود از خرده xadهای موادغذایی و انواع و اقسام حشرات موذی. هر گوشهxad از خانه کوهی از لباسxadهای چرک جمع شده بود. چند بار ماری را صدا زدم اما خبری نشد. از پلهxad ها رفتم بالا، روی پشت بام. دنی طاقباز خوابیده بود و خر و پف میxadکرد. توی یکی از دستxadهایش بطری مشروب بود. آب دهانش از گوشهxadxad ی لبش راه گرفته بود و چند تا پشه روی رطوبتِ پوستش نشسته بودند. تحمل آن فضا برایم سخت بود. با عجله پله ها را پایین رفتم. می خواستم بزنم بیرون که نگاهم افتاد به میز عسلی کوچکِ کنار پنجره. آنجا کنار قاب عکس آقا و خانم استیون، قاب عکس ماری با یک نوارمشکی، جا خوش کرده بود. عکسِ درون قاب، همان عکس روی جلد مجله بود. حتی تیترِ درشتِ «اطلاعات ایالت وایادولید» هم توی قاب پیدا بود.


#قصه_طور

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 3:39

صفحه بندی