دیگر دارم به اینجا خو می گیرم.
حس آدمِ شناخته شده ای را دارم که از یک شهر شلوغ به کنج یک ده کوره کوچ کرده است و زیستن در انزوا و گمنامی را ترجیح داده به همه ی آن شلوغی های تصنعی. دیگر برایم مهم نیست خوانده شدن. از قضاوت ها هراسی ندارم. البته اقدام شجاعانه این بود که همانجا می ماندم و با نام و نشان واقعی، بی ترسِ خوانده نشدن و یا قضاوت شدن می نوشتم و می نوشتم. اما چرا دروغ بگویم. من آنقدرها شجاع نیستم.
از همان بچگی هم زیاد شجاع نبودم. دلم می خواست همه از دستم راضی باشند. همانطور که الان هم دوست ندارم تصورات دیگران را در مورد خودم مخدوش کنم. و خدا می داند این احتیاط و ملاحظه و محافظه کاری چقدر رنجم می دهد. بارها خواسته ام از این پیله ی سفت و سخت بیرون بزنم و خودم را رها کنم. نقشه ها ریخته و خیال ها کرده ام. با این حال آدم است دیگر! باید جان بکند تا یک تغییر کوچک بکند! پوستش کنده می شود تا از شر یکسری صفات ذاتی و موروثی خلاص شود. پوست من هم در این بیست و چند سال عمری که کرده ام، کنده شده و هنوز که هنوز است خیلی صفات و عادتهای منفی ست که باید از شرشان خلاص شوم. حالا اما نمی خواهم زیاد به خودم سخت بگیرم. می خواهم بگذارم زمان آرام آرام کارِ خودش را بکند. می دانم که نسبت به ده سال پیش، تغییراتی هر چند کوچک کرده ام. همین که ثابت نمانده ام جای خوشحالی ست. لابد ده سال دیگر هم نسبت به امروز تغییر خواهم کرد.
حالا می خواهم اینجا مشق نوشتن بکنم. بی هراس و بی دغدغه. البته هر آدمی دوست دارد خوانده شود. اگر نوشته هایم ارزش خوانده شدن را داشته باشند، بالاخره خوانده می شوند. و اگر نه، همان بهتر که گذر هیچکس به اینجا نیفتد.
چند تا وبلاگ را هم گذاشته ام کنار که هر از گاهی سری بهشان بزنم. وبلاگ هایی که هر کدام به دلیلی مرا جذب کرده اند. یکی قلم خوبی دارد، دیگری مطالب خوبی و آن یکی دغدغه ها زیبایی. یکی مرا یاد نوجوانی هایم می اندازد. یکی خنده به لبم می آورد. یکی تلنگر می زند و آن یکی عقایدم را به چالش می کشد. می خوانمشان بی اینکه بخواهم خودم را ملزم کنم که حتما نظری پای مطالب شان بگذارم. اینطوری بهتر است. برای دلِ خود نوشتن و برای دلِ خود خواندن :)
برچسب:
نویسنده: رادین رحمانی