خرید بک لینک

مادر شدنم هم خودخواهانه بود.

دلم هوای بچه های بی سرپرست را کرده بود. اصلا به این فکر نمی کردم توانش را دارم یا نه... اصلا به این فکر نکرده بودم که وقت و انرژی اش را دارم یا نه! فقط دلم می خواست مدتی با آنها باشم. در آغوش شان بگیرم. بهشان محبت کنم. در ذهن شان جا باز کنم. دوستم داشته باشند. دلشان برایم تنگ شود.

من چه بی رحم شده بودم... وقتی آنها "مامان" صدایم می زدند و من از خوشحالی روی ابرها راه می رفتم...

حالا چهره هایشان را چطور فراموش کنم؟

چشم های درشت و معصوم "م" وقتی برایش کتاب قصه ی جوجه اردک زشت را می خواندم. کمتر از همه می خوابید و بیشتر از همه انرژی داشت. چشم هایش میشی بودند اما یک میشیِ عجیب. انگار تمام رنگ های دنیا را توی آن چشم ها می شد دید.

لبخند زیبای "س" وقتی سر سفره کنارم می نشست و آرنجش را روی پایم می گذاشت. موقعِ خواب خیلی چهره اش معصوم می شد. دوست داشتی بنشینی و همینجور یکسره زل بزنی بهش.

بدقلق بازی های "ن" وقتی ظهر می شد و می دانست باید بخوابد. آنقدر سوال می پرسید که امانم را می برید. از در و دیوار و پنجره حرف می زد. و بعد ناگهان از یک چیز موهومِ خیالی می ترسید و به آغوشم پناه می آورد و کم کم خوابش می برد!

شیرین زبانی های "ی" با آن صورت کوچک و ابروهای پیوندی! روز آخر به محض ورود توی بغلم پرید. چقدر خوشحال بودم که این بچه بالاخره بعد از یک هفته دارد تحویلم می گیرد!

خدایا... چهره ی معصوم "ف" را چطور فراموش کنم؟ آن چشم های درشت مشکی و ابروهایی که زیرِ چتری موها پنهان بودند. آخر هر بازی کمک حالم بود. از اینکه این همه خوب و مهربان است، تعجب می کردم.

اگر کمی دیگر بهشان فکر کنم و بنویسم دیوانه می شوم...

نه نه... دیگر نباید بهشان فکر کنم...

من نمی توانستم مادر خوبی باشم.


برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 12:53

صفحه بندی