شب عروسی شان بود. بعضی ها از این شب بعنوان بهترین و خاص ترین شب زندگی یاد می کنند. شبی که قرار است دو نفر اعلام کنند که آماده ی شروع یک زندگی مشترک اند. که از بین همه ی آدم های این شهر بزرگ، با رنگ ها و شکل های مختلف، آن دو یکدیگر را انتخاب کرده اند.
شب با شکوهی بود. یک داماد بود و صدها عروس. دو ساقدوشی که لبه های تور عروس را گرفته بودند و نرم نرم می رقصیدند، با آن آرایش و لباسهای پر زرق و برق هر یک به زیبایی یک عروس بودند. علاوه بر آن دو، سالن پر از دخترکان بزک کرده رنگارنگی بود که بعضی هایشان، عروس را در آن لباس سفید یکدست از جلوه می انداختند. و البته که چشم های درشتِ داماد به اندازه ی تصویر همه ی آن زیبارویان جا داشت. از چشم های عروس بی خبرم. آرایشش آنقدر سنگین بود که حتی به سختی می توانست پلک بزند.
شب با شکوهی بود. یک داماد بود و صدها عروس.نمی دانم بعد از آن شب رویایی، قرار بود با تصویر کدام یک از آن زنxadها زندگی مشترکش را آغاز کند؟
برچسب: یک شب هزار شب نمی شود,
نویسنده: رادین رحمانی