از نقل قول ها چنین برمی آید که حسین(ع) و یارانش هر کدام صد مرد جنگی را حریف بودند. تا دمِ آخر پا پس نکشیدند و قهرمانانه جنگیدند. چون مثل خیلی از ماها اهلِ مصلحت اندیشی های دنیایی نبودند.
با خودم فکر می کنم آدم مگر برای قهرمان ها گریه می کند؟ این فکر وسط روضه و های های ملت به ذهنم خطور می کند.
آدم مگر برای مرگِ قهرمان ها گریه می کند؟
بعد می بینم که آره... اتفاقا آدم برای مرگ قهرمان ها بیشتر از انسان های معمولی گریه می کند.
وقتی نقش اول یک فیلم می میرد، آدم عمیقا متاثر می شود. بعد اگر این نقش اول، آدم خوبی هم بوده باشد بیشتر متاثر می شود. اگر یک آدمِ خوب قوی بوده باشد باز هم شدت تاثر و غم بیشتر می شود. حالا اگر یک آدم خوبِ قوی بوده باشد که یک عده ریخته باشند سرش و ناعادلانه به قتلش رسانده باشند...
اما باز هم می بینم که این اشک و نوحه ها نمی تواند و نباید فقط برای شهادتِ دلاورانه ی حسین(ع) و یارانش باشد. این دردِ تاریخی و این عزاداری ها باید معنای بیشتری داشته باشند... یک چیزی باید در آدم ها زنده شود که نمی شود. یعنی این حجم سیاهی و غمی که شهر را می پوشاند... این چشم های سرخ... این دسته های عزاداری، باید روحی در این شهرِ مرده ی لعنتی بدمند که نمی دمند. اگر هم روحی دمیده شود، دوامش ده روز بیشتر نیست.
این غم اگر آدم ها را بزرگ نکند چه فایده ای دارد؟
وسط روضه به این فکر می کنم که اصلا امامت یعنی چه؟ امام کیست و چه نسبتی با آدم های عصرِ مدرن دارد؟
امام قرار است چه چیزی به منِ نوعی در این برهه از تاریخ بدهد؟
اگر امامت را فهم نکنم، چه چیزی را از دست می دهم؟
چرا شهادت یک امام، باید امتی را بیدار کند؟
جالب است! سال ها در روضه ها و نوحه ها صدایش زده ام و هنوز نمی دانم کیست و نسبتش با من چیست.
او را می شناسم و نمی شناسم... .
برچسب:
نویسنده: رادین رحمانی