من تراژدی را دوست دارم.
فیلم هایی که پایانی تلخ و گزنده دارند، بیشتر بر من اثر می گذارند. مثل ادوارد دست قیچی.
داستان هایی که با مرگ و جدایی خاتمه می یابند، بیشتر در ذهنم می مانند. مثل پرنده ی خارزار. مثلا بر باد رفته
زندگی هنرمندانی که با درد و رنج زیسته اند و در اوج غم و ناراحتی از دنیا رفته اند، برایم جذاب تر است. مثل فریدا کالو
در این قصه های پر غصه، لذت غریبی نهفته است. این لذت البته جنسش با لذت های منبعث از خوشی و شادی فرق می کند!
جدا شدن از آدم ها درب و داغانم می کند، اما آن احساسِ بعد از جدا شدن و دل کندن را دوست دارم. اینکه یک غم عمیق بر دل من و طرف مقابل بنشیند، برایم جذاب است. من خاطرات آدم ها را بیشتر از خودشان دوست دارم.
من تمام شدن در اوج را دوست دارم... وقتی می شنوم کسی خودکشی کرده هم متاسف می شوم و هم هیجان زده!
آن شب وقتی شنیدم "م" خودکشی کرده و در بیمارستان بستری است، نتوانستم از ته دل برای زنده ماندنش دعا کنم! فکر کردم بازگشتن او به آن زندگی دردناکِ ملال آور، چه جذابیتی دارد؟ اما اگر از دنیا برود، داستان زندگی اش هزاربار متفاوت تر از قبل می شود.
من فقط بعنوان یک ناظر بیرونی زندگی او را می دیدم که در اوج به پایان خواهد رسید و تبدیل به یک تراژدی تمام عیار خواهد شد.
بله می دانم! این به دور از انسانیت است... :/
برچسب: اعترافات یک ذهن خطرناک,اعترافات یک ذهن خطرناک هومن سیدی,اعتراف یک ذهن خطرناک,اعترافات يك ذهن خطرناك,فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,فیلم اعتراف یک ذهن خطرناک,دانلود فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,نقد فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,فیلم سینمایی اعترافات یک ذهن خطرناک,داستان فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,
نویسنده: رادین رحمانی